تبليغاتX
انتظار

انتظار


* کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز

اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد.

کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.

براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد،

کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند  چاه را با خاک  پر کنند تا الاغ زودتر

بميرد و زياد زجر نکشد.

مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي

روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد

سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن

الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا

اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.

 

*نکته:*

*مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:*

*اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*

*دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.*

 

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت16:43توسط تسنیم | |

 

پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست

مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش

بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود.

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:

"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت هميشه زمان کاشت

محصول را دوست داشت.  من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا

بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا

بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.

دوستدار تو پدر".*


 

*طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا

مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*


 

*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر

شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد

بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي

خواهد چه کند؟*


 

*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري

بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*


 

*نکته:*

*در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت.*

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت20:54توسط تسنیم | |

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4

 ساله اش  تكه سنگي را برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را

انداخت

 
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار

محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با

 

آچار پسرش را تنبيه نموده

 
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان  انگشت های دست پسر
 
قطع شد
 
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی
 
انگشتهای من در خواهند آمد
 
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتومبيل
 
 
برگشت وچندين بار با لگد به آن زد

 

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به

 

خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد. او نوشته بود

 

"دوستت دارم پدر"
 
روز بعد آن مرد خودكشي كرد

 خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا

زندكي دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه

 اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند

 
همواره د ر ذهن داشته باشيد كه:

 اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند

 مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

 مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود

مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود

 مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت20:43توسط تسنیم | |

باران میبارد به دعای کداممان نمیدانم

 من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است

و خدا با همه ی جبروتش دارد ناز میخرد

نیاز کن 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت22:19توسط تسنیم | |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همیشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

+نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت0:6توسط تسنیم | |

بچه ها به پنج دليل دوست داشتني اند:

1. گريه مي كنند چون گريه كليد بهشته. 2. قهركه مي كنند زود آشتي مي كنند چون كينه ندارند.

 3. چيزي كه مي سازند زود خراب مي كنند چون به دنيا دلبستگي ندارند. 4. با خاك بازي مي

 كنند چون تكبر ندارند. 5. خوراكي كه دارند زود مي خورند و براي فردا نگه نمي دارند چون

آرزوهاي دراز ندارن

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت23:32توسط تسنیم | |

و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست...

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت20:27توسط تسنیم | |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است .

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ ، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

  •  

    خدایا : درروح من اختلاف در “انسانیت” را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم...

  • +نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت13:38توسط تسنیم | |

     

    به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از

    حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در

    حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب

    داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را

    زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای

    رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

    +نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت23:11توسط تسنیم | |

     
     
    کاش آنقدر معرفت داشتم که درد پنهان شده در لبخندت را می فهمیدم...
     
    کاش آنقدر معرفت داشتم که عشق پنهان شده در خشمت را می فهمیدم...
     
    کاش آنقدر معرفت داشتم که بغض پنهان شده در سکوتت را می فهمیدم...
     
    کاش معنای حقیقی سکوتت را می فهمیدم، آن لحظه که غم هایت را در وجودت خفه می کردی...
     
    کاش که درکت می کردم... کاش که می فهمیدمت...

    ولی افسوس که دیگر نیستی...



    +نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت23:7توسط تسنیم | |